دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
:. رابطه علم با عمل .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
سؤ ال : همانطورى كه استحضار دارند در اسلام علم و عمل تؤ امان و در كنار هم آمده لذا چنانچه علم از عمل و تقواى فرد جدا شود آثار سوئى بهمراه دارد لطفاً شمه اى از آثار سوئى كه علم بدون تقوا در جامعه به بار مى آورد را بيان فرمايد.
جواب از امام خمینی :
رئيس يكى از فِرَقِ باطله در همين حوزه هاى ما تحصيل كرده است . ليكن چون تحصيلاتش با تهذيب و تزكيه تواءم نبوده ، در راه خدا قدم بر نمى داشته ، خبائث را از خود دور نساخته بود آنهمه رسوايى ببار آورده است . اگر انسان ، خبائث را از نهادش بيرون نكند،هر چه درس بخواند و تحصيل نمايد نه تنها فايده اى بر آن مترتب نمى شود بلكه ضررها دارد. علم ، وقتى در اين مركز خبيث وارد شد شاخ و برگ خبيث ببار آورده شجره خبيثه مى شود.
هر چه اين مفاهيم ، در قلب سياه و غيرمهذب ، انباشته گردد، حجاب زيادتر مى شود؛ در نفسى كه مهذب نشده علم ، حجاب ظلمانى است . ((العلم هوالحجاب الاكبر)) لذا شر عالم فاسد براى اسلام از همه شرور خطرناكتر و بيشتر است . علم ، نور است ولى در دل سياه و قلب فاسد دامنه ظلمت و سياهى را گسترده تر مى سازد، علمى كه انسان را به خدا نزديك مى كند در نفس دنياطلب ، باعث دورى بيشتر از درگاه ذى الجلال مى گردد.
علم توحيد هم اگر براى غير خدا باشد از حجب ظلمانى است ، چون اشتغال به ما سوى اللّه است . اگر كسى قرآن كريم را با چهارده قرائت ((لما سوى - اللّه )) حفظ باشد و بخواند جز حجاب و دورى از حق تعالى چيزى عايد او نمى شود. اگر شما درس بخوانيد، زحمت بكشيد، ممكن است عالم شويد ولى بايد بدانيد كه ميان عالِم و مهذب خيلى فاصله است . مرحوم شيخ ، استاد ما، ((رضوان اللّه تعالى عليه )) مى فرمود: اين كه مى گويند ((ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشكل )) صحيح نيست . بايد گفت ((ملا شدن چه مشكل ، آدم شدن محال است )).
چه بسا افرادى كه عالم به علم توحيد بودند، و طوايفى را منحرف كردند. چه بسا افرادى كه همين اطلاعات شما را بنحو بهترى دارا بودند ليكن چون انحراف داشتند و اصلاح نشده بودند وقتى وارد جامعه گرديدند بسيارى را گمراه و منحرف ساختند.
اين اصطلاحات خشك اگر بدون تقوى و تهذيب نفس باشد هر چه بيشتر در ذهن انباشته گردد كبر و نخوت ، در دائره نفس ، بيشتر توسعه مى يابد.
اينكه در روايات ما هست كه اهل جهنم متاءذى مى شوند از بوى عالمى كه به علمش عمل نكنند، اين براى چيست كه عالم وضعش اين طور است ؟ اين براى اين است كه فرق است ما بين عالم و غيرعالم ، از جهاتى فرق است . عالم اگر خداى نخواسته منحرف شد يك امت را ممكن است منحرف بكند... يك گوشه مى بينيد كه يك آدم منحرف آنجا معمم است يا امام جماعت شده است يك طايفه اى را منحرف كرده است . اين گندش چقدر است ؟ همان گنداست كه آنجا به مشام مى رسد؟ يك گندى است كه ما در دنيا تهيه مى كنيم ، نه يكى ، يك گندى را به ما اضافه بكنند، اين گند خود ماست . هر چه در عالم آخرت واقع مى شود، يك چيزى است كه از اينجا ما تهيه كرده ايم و وارد مى كنيم در عالم آخرت .
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
:. تشخیص رویای صادق و کاذب .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
سوال: چه قسم از رؤ يا را مى توان صادق و كدام را مى توان كاذب يا اضغاث احلام تشخيص داد؟
جواب از شهید دستغیب :
((رؤ يا)) بر دو قسم است : ((رحمانى و اضغاث احلام )).
((رؤ ياى رحمانى )) آن است كه از طرف پروردگار عالم ، معانى در عالم خواب به روح القا شود و اين بر دو قسم است : يكى آنكه محتاج به تعبير نيست و آن وقتى است كه معنا به همان صرافت نخستين در ذاكره تا وقت بيدارى باقى بماند و يا محتاج به تعبير است و آن وقتى است كه معنا مبدل شده باشد به صورت مناسبه مثل مبدل شدن علم به صورت شير به مناسبت خير كثير داشتن شير و ماده غذايى جسم بودنش چنانكه علم ماده غذايى روحانى است .
اما ((اضغاث احلام )) پس بر سه قسم است ؛ زيرا منشاء آن يا وساوس شيطانى است كه موجب اذيت و وحشت بيننده مى گردد و يا اينكه او را به امرى كه منكر است شرعا يا منجر به منكر مى گردد، تحريص و ترغيب مى نمايد و يا اينكه منشاء آن حديث نفس و افكار و خيالاتى كه در خود شخص موجود است مثل اينكه با كسى كينه دارد پس در خواب خود را مشغول منازعه و مجادله و محاربه مى بيند و يا اينكه منشاء آن غلبه اخلاط است ؛ يعنى صفرا و سودا و بلغم و خون مثلا اگر ((صفرا)) غالب شود، در خواب رنگهاى زرد و طعمهاى تلخ و مسموم و صاعقه و نظاير اينها مى بيند؛ زيرا صفرا گرم و تلخ است . و كسى كه ((سودا)) بر او غالب باشد چيزهاى سوزنده و رنگهاى سياه و طعمهاى ترش مى بيند. و كسى كه ((بلغم )) بر او غالب باشد رنگهاى سفيد و آب و باران و برف مى بيند. و كسى كه ((خون )) بر او غالب باشد رنگهاى قرمز و طعمهاى شيرين و انواع طرب مى بيند.
طريق تشخيص رؤ يا به اين است كه اولا رجوع به مزاج خود كند و ببيند اگر در حالت رؤ يا در كمال اعتدال بوده پس معلوم مى شود كه از غلبه اخلاط نيست پس از آن رجوع به حالت خود قبل از خواب نمايد و ببيند آنچه را كه در خواب ديده اگر هيچ سابقه در بيدارى نداشته پس معلوم مى شود حديث نفس نبوده ، پس از آن ببيند اگر رؤ يا ترغيب به منكرى يا چيزى كه منجر به منكرى مى شود نبوده و نيز موجب اضطراب و پريشانى نبوده معلوم مى شود منشاء آن وساوس شيطانى نبوده و پس از آنكه شخص مطمئن شد كه اضغاث احلام نبوده ، معلوم مى شود رحمانى بوده است .
اما طريق دانستن تعبير رؤ ياى رحمانيه و تشخيص مراد و مطلوب از آنها پس براى آن طرقى است از آن جمله مراجعه نمودن به روايات كثيره كه از اهل بيت (عليهم السّلام ) در باب تعبير رؤ يا وارد شده است و مقدارى از آنها در اواخر ((دارالسلام ))مرحوم حاجى نورى و در جلد 14 بحارالانوار موجوداست و از آن جمله مراجعه نمودن به مناسبات آيات قرآن مجيد مثل اينكه اگر در خواب ببيند اذان مى گويد و رحمانى باشد تعبير مى شود به توفيق حج به مناسبت آيه شريفه :
(وَ اَذّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجِّ...).(138)
در صورتى كه بيننده صالح و متقى باشد مثل تعبير ريسمان به عهد:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ...).(139)
و چوب خشك به نفاق :
(... كَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ...).(140)
و سنگ به قساوت :
(...فَهِىَ كَالْحِجارَةِ ...).(141)
و خوردن گوشت ميت به غيبت كردن :
(...اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَاءكُلَ لَحْمَ اَخيهِ مَيْتا...).(142)
و لباس و تخم به زنها:
(...هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ...).(143)
(كَاَنَّهُنَّ بَيضٌ مَكْنُونٌ).(144)
و از آن جمله رجوع به مناسبات اسما و معانى است مثل اينكه در خواب ببيند كسى را كه اسم او ((راشد)) باشد، اين به رشد وهدايت تعبير مى شود يا اسمش ((سالم )) باشد، به سلامتى تعبير مى شود و هكذا.
و از آن جمله است رجوع به مناسبات عالم ملكوت و حقايق و اسرار عوالم غيب ؛ مثلا اگر در خواب ببيند مرده است به طول عمر و بقا و حيات دنيويه او تعبير مى شود؛ زيرا حيات دنيويه نسبت به حيات پس از مرگ در حقيقت موت است در اثر كمى حظوظ روح و محجوب بودنش و مبتلا بودنش در اين عالم و حيات حقيقى حيات پس از مرگ است و مثل اينكه اگر ببيند او را به حجله عروسى و اطاق دامادى مى برند معلوم مى شود مرگ او نزديك است ؛ زيرا مرگ براى مؤ من ، اول شادى اوست همانطورى كه مروى است كه پس از سؤ ال و جواب در قبر به او مى گويند بخواب ، مثل خوابيدن عروس در حجله اش .
پوشيده نماند آنچه گفته شد از اقسام تعبير، كلياتى است كه تطبيق آنها بر موارد جزئى در نهايت اشكال است و ميسر نيست مگر براى كسى كه خداى تعالى نورى به او افاضه فرمايد كه به بركت آن ببيند و تشخيص دهد و از اين نور به ((فراست )) تعبير مى شود.
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
:. ثواب ده خصلت .:
ترجمه :
1. امام باقر عليه السلام فرمودند: ده چيز است كه اگر كسى خداوند را با آنها ملاقات كند، ووارد بهشت مى شود: گواهى به اين كه خدايى جز خداى يگانه نيست و حضرت محمد صلى الله عليه و آله رسول خداست ، اقرار به آنچه از جانب خداى عزوجل آورده است ، برپايى نماز، پرداخت زكات ، روزه ماره مبارك رمضان ، حج خانه خدا، دوستى دوستان خدا، بيزارى از دشمنان خدا و دورى از تمام مست كننده ها.
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
ثواب گفتن ((اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له))
ترجمه :
1.... امام صادق عليه السلام فر مودند: كسى كه هر روز بگويد ((اشهد آن لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا احدا صمدا لم يتخذ صاحبه و لا ولدا. )) (6)، خداوند براى او چهل و پنج هزار هزار حسنه نوشته ، چهل و پنج هزارهزار گناه او را پاك كرده ، چهل و پنج هزار هزار درجه آن او را بالاتر مى برد، خانه اى در بهشت براى او مى سازد و مانند كسى است كه در آن روز دوازده بار قرآن خوانده باشد.
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
: : در بيان قصص حضرت لوط عليه السلام و قوم آن حضرت است :
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مشهور ميان مفسران آن است كه : حضرت لوط عليه السلام پسر برادر حضرت ابراهيم عليه السلام بود، و لوط پسر هاران بن تارخ بود، و بعضى گفته اند: پسر خاله ابراهيم بود، و ساره خواهر لوط بود بنا بر قول اخير (890)،و اين اقوى است ، و پيشتر گذشت كه لوط از پيغمبرانى است كه ختنه كرده متولد شده است . (891)
و شيخ على بن ابراهيم رحمة الله ذكر كرده است كه : چون نمرود، ابراهيم عليه السلام را در آتش انداخت و حق تعالى به قدرت كامله خود آتش را او سرد گردانيد نمرود از ابراهيم عليه السلام خائف شد و گفت : از بلاد من بيرون رو و با من در يك ديار مباش ، و ابراهيم عليه السلام ساره را به نكاح خود در آورده بود و او دختر خاله ابراهيم بود و ايمان به آن حضرت آورده بود، و لوط نيز به او ايمان آورده بود و او طفلى بود، و ابراهيم عليه السلام گوسفندى چند داشت كه معيشت او از آنها مى گذشت .
پس ابراهيم از بلاد نمرود بيرون رفت و ساره را در صندوقى كرده با خود داشت ، زيرا كه غيرت عظيم داشت . چون خواست از بلاد نمرود بيرون رود، عمال نمرود او را منع كردند و خواستند كه گوسفندان را از او بگيرند و گفتند: تو اينها را در سلطنت و مملكت پادشاه ما كسب كرده اى و در بلاد او بهم رسانيده اى و تو مخالف اوئى در مذهب ، نمى گذاريم اينها را از بلاد او بيرون برى .
ابراهيم عليه السلام فرمود: حكم كند ميان ما و شما قاضى پادشاه ، و او سندوم نام داشت ، پس به نزد سندوم رفتند و گفتند: اين مرد مخالف سلطان ماست در مذهب و آنچه با خود دارد از بلاد سلطان كسب كرده است و نمى گذاريم كه از اينها چيزى را بيرون برد.
سندوم گفت : راست مى گويند، دست بردار از آنچه در دست توست .
ابراهيم عليه السلام فرمود: اگر به حق حكم نكنى همين ساعت خواهى مرد.
سندوم گفت : حق كدام است ؟
فرمود: بگو به ايشان كه برگردانند به من عمرى را كه صرف كرده ام در كسب اينها تا من اينها را به ايشان بدهم .
سندوم گفت : بلى ، شما عمر او را به او برگردانيد تا او اينها را بدهد.
پس دست از او برداشتند.
و نمرود به اطراف عالم نوشت كه ابراهيم را نگذارند در معموره اى ساكن شود، پس ابراهيم گذشت به بعضى از عمال نمرود كه هر كه به او مى گذشت عشر آنچه با او بود مى گرفت ، و ساره با ابراهيم بود در صندوق ، پس عشر آنچه با او بود گرفت و آمد بسوى صندوق و گفت : البته مى بايد اين صندوق را بگشائى .
ابراهيم عليه السلام گفت : هر چه مى خواهى حساب كن و عشر آن را بگير.
گفت : البته مى بايد بگشائى ؛ و به جبر صندوق را گشود، چون نظرش بر ساره افتاد از وفور حسن و جمال او متعجب شد و گفت : اين زن كيست كه با خود دارى ؟
فرمود: خواهر من است و غرضش آن بود كه خواهر من است در دين .
پس حكم كرد صندوق را برداشتند و به نزد پادشاه بردند و خواست كه دست بسوى او دراز كند، ساره گفت : پناه مى برم به خدا از تو، پس دستش خشكيد و به سينه اش چسبيد و شدت عظيم به او رسيد و گفت :اى ساره !چيست اين بلا كه مرا عارض شد؟
گفت : براى آن چيزى است كه قصد كردى .
گفت : من قصد نيك نسبت به تو كردم !خدا را دعا كن كه مرا نجات دهد و به حالت اول برگرداند.
ساره گفت : خداوندا!اگر راست مى گويد كه قصد بدى نسبت به من ندارد او را به حالت اول برگردان .
پس برگشت به حال صحت ، و بالاى سرش كنيزكى ايستاده بود گفت :اى ساره !اين كنيزك را بگير كه تو را خدمت نمايد و آن هاجر مادر اسماعيل بود .
پس ابراهيم عليه السلام ساره و هاجر را برداشت و در باديه اى فرود آمدند بر سر راه مردم كه به يمن و شام و به اطراف عالم مى رفتند، پس هر كه از آن راه عبور مى كرد او را به اسلام دعوت مى كرد، و خبر او در عالم شهرت كرده بود كه نمرود پادشاه او را در آتش انداخت و نسوخت ، و به او مى گفتند كه : مخالفت پادشاه مكن كه پادشاه مى كشد هر كه را مخالفت او مى كند، و هر كه به ابراهيم مى گذشت آن حضرت او را ضيافت مى كرد، و هفت فرسخ فاصله بود ميان ابراهيم و شهرهاى معمور كه درختان و زراعت و نعمت بسيار داشتند و آن شهرها بر سر راه قوافل بود، و هر كه به اين شهرها مى گذشت از ميوه ها و زراعتهاى ايشان مى خورد، پس از اين حال به جزع آمدند و خواستند چاره اى براى دفع اين بكنند، پس شيطان به نزد ايشان آمد به صورت مرد پيرى و گفت : مى خواهيد دلالت كنم شما را بر امرى كه اگر آن را بعمل آوريد هيچكس به شهرهاى شما وارد نشود ؟..............................
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
: : در بيان قصه هاى حضرت صالح عليه السلام و ناقه آن حضرت ، و قوم اوست : :
بدان كه حق تعالى اين قصه را نيز در بسيار جائى از قرآن براى تنبيه غافلان و تذكير جاهلان اين امت بيان فرموده است ، و ما ترجمه ظاهر لفظ بعضى از آيات را اول ايراد مى نمائيم تا اخبار معتبره بر طبق آنها بيان شود، از آن جمله خدا در سوره اعراف فرموده است :. فرستاديم بسوى ثمود برادر ايشان صالح را، گفت :اى قوم من !عبادت كنيد خدا را، نيست شما را خدائى بجز او، و بتحقيق كه آمده است بسوى شما بينه و معجزه از جانب پروردگار شما، اين است شتر و ناقه خدا از براى شما آيت و معجزه اى است ، پس آن را بگذاريد كه بخورد در زمين خدا، و مس مكنيد او را به بدى پس بگيرد شما را عذابى دردناك ، و ياد آوريد آن وقتى را كه گردانيد شما را خليفه ها بعد از عاد، و جا داد شما را در زمين كه از زمينهاى نرم ، قصرها مى سازيد و در كوهها خانه ها بنا مى كنيد، پس بياد آوريد نعمتهاى خدا را و سعى كنيد در زمين به فساد، گفتند اشراف ايشان كه تكبر ورزيدند از قبول كردن حق از قوم ايشان با آن جماعت كه ايشان را ضعيف گردانيده بود در زمين كه ايمان به صالح آورده بودند در ميان ايشان كه : آيا مى دانيد كه صالح فرستاده شده است از جانب پروردگارش ؟
. گفتند مؤ منان : بدرستى كه ما به آنچه صالح به او فرستاده شده است مؤ منيم .
گفتند آنها كه تكبر كردند كه : ما به آنچه شما به آن ايمان آورده ايد كافريم ، پس پى كردند ناقه را و طغيان كردند از امر پروردگارشان و گفتند:اى صالح !بياور بسوى ما آنچه ما را وعده مى كنى اگر هستى از پيغمبران ، پس گفت ايشان را رجفه اى ، يعنى زلزله اى و لرزيدن زمين ، و بعضى گويند: يعنى صداى مهيب ، و بعضى گويند: يعنى صاعقه ، و بعضى گويند: صدائى بود كه زمين از شدت آن بلرزيد (661) پس گرديدند در خانه هاى خود مردگان خاكستر سرد شده .
پس پشت كرد صالح از ايشان و گفت :اى قوم !من رسانيدم به شما رسالت پروردگار خود را، و نصيحت كردم شما را و ليكن دوست نمى داريد شما نصيحت كنندگان را . (662)
و در سوره هود فرموده است : فرستاديم بسوى ثمود برادر ايشان صالح را، گفت :اى قوم من !عبادت كنيد خدا را، نيست شما را الهى بجز او، و انشا كرده و آفريده است شما را از زمين ، و شما را عمرهاى بسيار داده است در زمين يا زمين را در ايام زندگى شما به شما ارزانى داشته است پس طلب آمرزش خدا بكنيد، پس توبه و بازگشت كنيد بسوى خدا، بدرستى كه خداى من نزديك است به توبه كاران و اجابت كننده دعاى داعيان است ، گفتند:اى صالح !بتحقيق كه بودى تو در ميان محل اميد ما پيش از اين ، آيا نهى مى كنى ما را از اينكه بپرستيم آنچه را مى پرستيدند پدران ما؟!و بدرستى كه ما در شكيم از آنچه ما را بسوى او مى خوانى و تو را متهم مى دانيم .
صالح گفت :اى قوم من !خبر دهيد مرا كه اگر بوده باشم بر بينه و حجتى از پروردگار خود و عطا كند به من رحمتى بزرگ از جانب خود يعنى پيغمبرى پس كى يارى مى كند مرا از عذاب خدا اگر او را نافرمانى كنم ؟ پس زياد نمى كنيد شما مرا اگر اطاعت شما كنم بغير از زيانكارى ، و اى قوم من !اين ناقه خداست و حال آنكه معجزه اى است از براى شما، پس بگذاريد آن را كه بخورد در زمين خدا و بدى به آن مرسانيد كه بگيرد شما را عذابى نزديك است ؛ پس پى كردند ناقه را؛ پس گفت صالح : متمتع شويد در خانه خود سه روز كه بيش از اين مهلت نيست شما را، اين وعده اى است كه دروغى در آن نيست . پس چون آمد امر ما به عذاب ايشان ، نجات داديم صالح را و آنها را كه ايمان آورده بودند به او رحمتى از جانب خود، و نجات داديم ايشان را از خوارى آن روز، بدرستى كه پروردگار تو قوى و بر همه چيز قادر و عزيز و بر همه امر غالب است ، و گرفت آنها را كه ظلم كردند صدائى عظيم ، پس گرديدند در خانه هاى خود مردگان ، گويا هرگز در آن خانه ها نبودند، بدرستى كه قوم ثمود كافر شدند به پروردگار خود، دورى از رحمت خدا باد براى ثمود .............
ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
داستان پيامبران در تورات، تلمود، انجيل و قرآن و بازتاب آن در ادبيات فارسي
داستان پيامبران در تورات، تلمود، انجيل و قرآن و بازتاب آن در ادبيات فارسي كتاب ارزشمندي كه با دقت فراوان و از ديدگاههاي مختلف داستان زندگاني پيامبران را به روايتهاي گوناگون نقل كرده ا ست.
آقاي محمد لاريجاني نويسنده و جمعآوري كننده محترم اين مجموعه سعي دارد خواننده را با زندگي روحاني و جسماني پيامبران الهي آشنا سازد و فضاي كتاب سراسر پندآموز است و پيامبران را به عنوان انسانهائي كه رسالت راهنمايي و تعالي بشريت را از جانب خداوند به عهده گرفتهاند معرفي مينمايد.
البته روشن است كه نويسنده مسلمان، آقاي محمد لاريجاني با توجه به زمينههاي اعتقادي خود به جمعآوري مطالب و استفاده از منابع اقدام كرده است ولي اين شيوه كار به هيچوجه اهميت كتاب را كم نميكند. نكته ديگر اين كه خواننده براي درك مطالب عنوان شده يا بايد اطلاعات مقدماتي و اوليه از تاريخ اديان و نظر مورخين و نويسندگان را داشته باشد و يا به منابعي در زيرنويس صفحات ذكر شده مراجعه نمايد.
نويسنده محترم در ديباچه كتاب درباره منابع و مأخذهاي مورد استفاده توضيحاتي داده است كه شرح مربوط به تلمود از اهميت ويژه برخوردار است. در اين مختصر ابتدا مطلبي به نقل از كتاب كشفالاسرار در شرح حال حضرت موسي كليمالله و سپس اشارهاي را كه به كتاب تلمود در ديباچه كتاب آمده است نقل ميكنيم.
***
مادر موسي كس فرستاد به نجار- مردي مصري بود از كسان فرعون، و از وي تابوت خواست تا بخرد. نجار گفت: « تابوت را چه ميكني؟» كراهيت داشت كه دروغ گويد، گفت: «پسري آوردهام و از بيم فرعون و كيد وي، او را در تابوت پنهان ميكنم».
نجار برفت تا ذبّاحان را خبر دهد. چون خواست كه سخن گويد، زبانش بسته شد، به دست اشارت ميكرد، ذباحان نميدانستند كه چه ميگويد، او را به در كردند. نجار به خانه باز شد، زبان وي نيك گشت. ديگر بار بازگشت تا ايشان را خبر دهد، ربالعالمين زبان وي لال كرد و چشم وي نابينا، ايشان او را بزدند و بيرون كردند، گنگ و نابينا بيرون آمد، به راه در چاهي بود، در آن افتاد. بدانست كه خداي را در آن سرّي است. نيت كرد كه اگر به حال صحت و سلامت باز شود، آن حال بپوشد و مادر موسي را ياري دهد در حفظ موسي. ربالعالمين صدق وي دانست، او را چشم روشن و زبان گويا باز داد، بيامد و ايمان آورد و از فرعون ايمان خويش پنهان كرد. اوست كه ربالعزه در قرآن او را مؤمن آل فرعون خواند- نام او حِزبيل- پس تابوتي ساخت به قد موسي و مادر موسي، موسي را در آن تابوت كرد و به رود نيل سپرد.
شير ده اي مادر موسي ورا
وندر آب افكن مينديش از بلا
گر تو بر تمييز طفلت مولعي
اين زمان يا ام موسي، ارضعي
(مثنوي)
مادرش انداخت اندر رود نيل
كار را بگذاشت با نعم الوكيل
(مثنوي)
مادر موسي چو موسي را به نيل
درفكند از گفته رب جليل ...
(پروين)
تلمود
تلمود مجموعهاي بزرگ و مهم است كه ميراث پرمايه شريعت يهودي محسوب ميشود. شكلگيري و تدوين آن مراحلي دارد كه بدون اطلاع از آن، درك درستي از اهميت منحصر به فرد اين كتاب به دست نخواهد آمد. از اين روي به ذكر مختصري از تاريخچه آن ميپردازيم. به عنوان مقدمه بايد گفت كه پس از تجزيه قلمرو حضرت سليمان عليهالاسلام به دو بخش اسرائيل و يهودا، ديري نگذشت كه سپاهيان آشور و بعدا بابل با هجومي گسترده و خونبار بر آن سرزمين دست يافتند و بسياري از ساكنانش را به بابل و اطراف آن تبعيد كردند. در اين هنگام خطر عمدهاي كه رهبران بزرگ يهود احساس ميكردند، جذب و تحليل بنياسرائيل در ميان اقوام ديگر بود. اينجا بود كه بزرگاني همچون حزقيال نبي و عزرا (عُزير) به ايفاي نقش تاريخي خود پرداختند و يهوديت را از نابودي كامل نجات دادند. راهحل اساسي آنها بازگشت به تورات بود. براي يهودياني كه در غربت و اسارت به سر ميبردند، تورات به معني مجموعهاي از قوانين و رسوم مكتوب و منقول بود كه از ادوار كهن و از زمان حضرت موسي عليهالسلام بديشان به ارث رسيده بود. آموزش تورات و پيروي از دستورهاي آن مستلزم گرد آمدن مردم در جايي خاص بود، به همين روي كنيسهها به وجود آمد. كنيسه يا به عبري «بيت هكنست» به معني خانه و محل اجتماع است و آن، در واقع جايي بود كه مردماني دور از وطن جمع ميشدند و متون مقدس را ميخواندند و تفسير ميكردند. بعدها خواندن نماز نيز در آن معمول گرديد و به صورت عبادتگاه درآمد. علاقه مردم براي مطالعه متون مقدس عبري و تمايلشان به فراگرفتن دانش، وجود دانشمنداني را كه بتوانند وظيفه معلم را انجام دهند ناگزير ميساخت. اين معلمان را سوفريم (Sopherim) يا «كاتبان» (مفرد آن سوفر) ميخواندند. البته نه به معني آن كه ايشان نويسنده و محرر بودند، بلكه به اين عنوان آن كه «مردان كتاب» به شمار ميرفتند.
برجسته ترين شخصيت در ميان اين طبقه، عزرا بود كه از او به عنوان «كاتب ماهر تورات» ياد كردهاند. او براي اجتناب از هضم يهوديان در اقوام ديگر، به اين نتيجه رسيد كه بايد آن چنان ايشان را در حلقهاي از نژاد و دين و ايمان محصور كند كه نه تنها به سبب ايمان خود، بلكه به خاطر شيوه خاص زندگيشان كه پيوسته در تمام جزئيات يادآور يهودي بودن آنهاست، از ديگر همسايگان متمايز باشند. براي اين كار لازم بود كه علماي يهود به مطالعه عميق كتاب مقدس بپردازند تا بتوانند از عهده تفسير دقيق مطالب و كشف ريزهكاريهاي استخراج احكام و شواهد برآيند. اين نحوه استنتاج و تفسير ميدراش ناميده ميشود، از ريشه دارَش (Darash) به معني تحقيق كردن و در جستوجوي چيزي بودن. به وسيله ميدراش از يك جمله كتاب مقدس، بيش از آن چه به طور سطحي از آن استنباط ميشود، معني به دست ميآيد. اخبار مندرج در متون اسلامي حاكي از آن است كه در اين دوره تورات به كلي نابود يا مفقود شده بود و تنها همت عزرا (عزير) بود كه امكان تدوين و گردآوري مجدد آن را ميسر گردانيد، اما تاريخ يهود چنين چيزي را تاييد نميكند و تنها در حدي كه گفته شد، براي عزرا نقش قائل ميشود. هر چند كه ميتوان به اين نحو ميان اين دو خبر را جمع كرد كه معمولا در متون اسلامي مجموعه عهد عتيق را كه دربرگيرنده سي و نه تا چهل و شش كتاب مستقل است، تورات مينامند، در حالي كه در سنت يهود تنها اسفار پنجگانه حضرت موسي (عليهالاسلام) است كه تورات ناميده ميشود و از آن جا كه تا سالها پس از عزرا همچنان فصولي بر آن افزوده ميشد، احتمالا در ديدگاه مورخان اسلامي به گونهاي كه ذكر شد، منعكس گرديد.
پس از تعيين رسمي تورات به عنوان مراجع اصلي و محور زندگي قوم يهود، اكنون نوبت تنظيم شريعت شفاهي (در مقابل شريعت كتبي) فرا رسيده بود. اين بود كه عزرا به تاسيس «كنست هگدوالا» (Kenesset hagedolah) يا «مجمع كبير» همت گمارد و آن عبارت از يك شوراي ديني متشكل از معلمان و دانشمندان بود. آنها مجموعه احكام ديني را كه از دوران موسيعليهالاسلام تا به روزگار ايشان باقي مانده بود، فرا گرفتند و آن را بنا به مقتضيات زمان خود توسعه دادند و سپس به پيشروان دانشمندان تلمودي منتقل كردند. اين جريان طي قرنها ادامه يافت تا اين كه ربي يهودا هناسي (135-219 يا 220 م.) موفق شد مجموعهاي از احكام ديني تأليف كند كه در سراسر مدارس فلسطين و بابل پذيرفته گردد و در نتيجه مجموعههاي ديگري كه علماي دورههاي قبل براي مدارس خود تدوين كرده بودند، از رواج بيفتد. توفيق عظيم او تكميل مجموعه احكام ديني يهود است كه به نام ميشنا (Mishnah) خوانده شده است. ميشنا از ريشة «شانو» (shanoh) به معني «تكرار كردن» است و به تعليمات شفاهي يعني آن چه به وسيله تكرار كردن ميتوان فرا گرفت، اشاره ميكند و از اين رو كلمه ميشنا بر مجموعه احكامن شرعي توراتِ منقول مستخرج از اسفار پنجگانه اطلاق ميشود. ميشنا در شش قسمت تنظيم شده است كه آنها را سِداريم (جمع سِدِر) ميخوانند و هر سدر شامل تعدادي رساله است كه جمع آنها شصت و سه رساله ميشود.
در طي چند قرن بعد، تحصيل علم ميان يهوديان غالبا عبارت بود از فرا گرفتن ميشنا و تفسيرهايي كه به تدريج گرد مطالب آن جمع شده بود. اين تفسيرها را گمارا (Gemara) يا «تكميل» ميخوانند، زيرا گمارا در واقع كاملكننده ميشنا محسوب ميشود.
اگر چه علماي يهود غالبا مابين فلسطين و بابل تردد داشتند و موجب تبادلنظر بين دانشمندان اين دو كشور ميشدند، با وجود اين دارالعلمهاي مختلف اين دو مركز تورات، پژوهشهاي خود را به طور مستقل انجام ميدادند. برجستهترين معلم فلسطين، ربي يوحانان نپاحا ( 199- 279 م.)، رئيس دارالعلم طبريا، بود كه وظيفه گردآوري بحثهايي را كه درباره ميشنا در مدارس فلسطين انجام ميگرفت، آغاز كرد و دانشمندان ديگر دنباله كارش را گرفتند و توانستند بناي عظيمي را كه او بنياد نهاده بود، در پايان قرن چهارم ميلادي به شكل نهايي درآورند. مجموعه «ميشنا» همواره با تفسيري كه همان «گمارا» باشد، به نام تلمود (به معني تحصيل) كه مخفف كلمات «تلمود تورات» است، خوانده ميشود.
همزمان، همين عمل در بابل نيز انجام ميگرفت. راو آشه (352-427) سي سال صرف تأليف گماراي بابلي كرد و راوينا پس از مرگ او، كارش را ادامه داد و آن را در سال 499 م. به پايان رسانيد. با اين همه هيچ يك از تلمودهاي فلسطيني و بابلي شامل يك گماراي كامل نميشود. تلمود فلسطيني درباره 39 و تلمود بابلي درباره 37 رساله از ميشناست، ولي گماراي بابلي از حيث كميت هفت تا هشت برابر گماراي فلسطيني است. گماراي فلسطيني به لهجه آرامي غربي نوشته شده و گماراي بابلي به لهجه آرامي شرقي است كه بيشتر به زبان مندايي نزديك است.
با شرحي كه داده شد، واضح است كه تلمود را نميتوان يك اثر ادبي يا ديني منظم به معني دقيق كلمه خواند، ولي اگر آن را به صورت كلي در نظر بگيريم. انبوهي از مطالب و مواد نامتجانس و نامرتب است كه عنوان ثبتكننده دقيق مذاكرات و مباحثات دارالعلمها را به خود ميگيرد. تلمود كليه مطالبي را كه در آن مدارس مورد بحث قرار ميگرفت، در نهايت صداقت منعكس ميسازد.
چاپ اولين نسخه كامل تلمود در سال 1520 در ونيز صورت گرفت كه به دلايلي با واكنش شديد مسيحيان روبرو شد. اين مجموعه به زبانهاي مختلف از جمله انگليسي ترجمه شده كه با شروع و تعليقات آن به 36 مجلد در قطع وزيري ميرسد، اما متاسفانه با تمام اهميتي كه دارد، هنوز به فارسي ترجمه نشده و تنها گزارشگونه و خلاصهاي يك جلدي از آن كه متعلق به سالها پيش است، در دسترس پژوهشگران قرار دارد و از اين رو استناد ما به تلمود در اين تأليف، به ترجمه انگليسي آن است كه البته بعداً با متن اصلي تطبيق داده شده و در صفحات آتي به آن اشاره خواهيم كرد.
جهان مخلوق و كلمه وحياني
اين كتاب تحت نظر حوا تيروش ساموئلسون در 620 صفحه و در سال 2002 ميلادي به بازار نشر وارد گرديد.
گفتمان زيست محيطي يهودي نشان داده است كه يهوديت در ذات خود دغدغه عميقي درباره رفاه و سعادت جهان طبيعي دارد. اين كتاب قصد دارد تا به گفتمان نوظهور يهوديت و محيط زيست با روش ساختن مفاهيم متعدد طبيعت در تفكر يهودي كمك كند تا زمينه ساز ايجاد الهيات طبيعي يهودي شود. 21 نويسنده مقالات اين كتاب، محور كار خود را عهد عتيق و ادبيات ربينيك قرار دادهاند و رابطه بين نظريه خلقت و نظريه وحي در زمينه قانون طبيعي را بررسي ميكنند و به مسائلي پيرامون طبيعت و اخلاق ميپردازند. آنها از منظر سنت عرفاني يهود، گفتمان سكولار زيست محيطي و فرمانهاي ديني يهودي را به چالش ميكشند.
نويسنده: محمد لاريجاني
انتشارات : اطلاعات
1380

