سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
پسران يعقوب بازگشتند و
مفسّران گفته اند اين كه تا شب صبر كردند و شبانه نزد پدر آمدند براى آن بود كه از تـاريـكى شب بهره گرفته و بهتر بتوانند امر را بر پدر مشتبه سازند و هم چنين جرئت بـيـش تـرى در عـذر تراشى داشته باشند و بهتر بتوانند دروغ خود را بيان دارند و اين كـه تظاهر به گريه كردند، براى آن بود كه خود را راست گو جلوه دهند(461) و از ايـن كـه گـفـتـنـد:تـو سخن ما را باور ندارى اگر چه راست گو باشيم (462) مـعـلوم مـى شـود، آنـان خود مى دانستند با اين دروغبافى ها و صحنه سازى ها نمى توانند بـدگـمـانـى يـعـقوب را از خود دور سازند و پدر را قانع كنند كه واقعا گرگ يوسف را خـورده اسـت امـّا هـمـيـن گـفـتارشان موجب باز شدن مشتشان گرديد و حس كنجكاوى يعقوب را تحريك كرد تا در اين باره تحقيق بيش ترى كند.
بـه هـر صـورت بـراى ايـن سـخن خود شاهدى دروغين هم آورده و پيراهن يوسف را به خون بـزغاله يا آهويى كه كشته بودند رنگين كرده و نزد پدر آوردند گفتند:اين هم نشانه گـفـتـار مـا. ولى فـرامـوش كـردند كه لااقل قسمتى از آن پيراهن را پاره كنند تا به سـخـن نـادرسـت و خـلاف حـقـيـقت خود صورتى بدهند. برخى گفته اند كه يعقوب از آن ها خـواست تا پيراهنش را به او نشان دهند و چون چشم يعقوب به پيراهن يوسف افتاد و آن را صـحـيح و سالم ديد، بدان ها گفت : اين چه گرگى بوده كه يوسف را دريده و خورده است ، اما پيراهنش را پاره نكرده است ؟ به راستى كه چه خشمى به يوسف داشته ، اما چه اندازه نسبت به پيراهنش مهربان بوده است !(463)
گـروهـى گـفـتـه انـد وقـتـى كـه فـرزنـدان يـعـقـوب ايـن سـخـنـان را از پـدر شـنـيـدند، گفتند:دزدان او را كشتند.ولى يعقوب در جوابشان فرمود:چگونه دزدى بوده كه خـودش را كـشـتـه ، امـا پيراهنش را نبرده با اين كه احتياج وى به پيراهنش بيش از كشتن او بوده است .
بـرادران بـا ايـن صـحـنـه سازى نيز نتوانستند جنايت خود را پرده پوشى كنند و يعقوب فـهـمـيـدنـى ها را فهميد و سپس فرمود:اينها نيست كه شما مى گوييد، نه گرگ او را دريده و نه دزدان او را كشته اند.(464) بلكه نفس هاى شما كارى (زشت ) را در نـظـرتـان جـلوه داد، پـس (مـرا بـايـد كـه ) صـبـرى نـيـكـو و جميل پيشه كنم ودر تحمل (دشوارى ) اين مصيبت كه شما اظهار داشته و توصيف مى كنيد، از خدا مدد مى خواهم .(465)
آرى بـه گـفـتـه يـكـى از اسـتـادان بـزگوار، اين مطلب از حقايق مسلّم اين جهان است و به تـجـربـه نـيـز رسـيـده كـه دروغ گـو هـر اندازه هم فريبكار و زرنگ باشد رسوا شده و بالاخره مشتش باز مى شود و دروغش آشكار مى گردد. اين حقيقت را خداى مجيد در قرآن كريم بارها گوش زد كرده و مى فرمايد:به راستى خدا مردمان دروغ پيشه و كفران كننده را هـدايت نمى كند و درجاى ديگر فرموده :به راستى خدا مردمان اسراف گر و دروغ پـيـشه را هدايت نمى كند. و نيز مى فرمايد: به راستى آنان كه با دروغ به خدا افترا زنند رستگار نمى شوند.
جـاى تـاءسـف اسـت كـه اجـتماع امروز گويا اين حقيقت را نشينده ويا باور نكرده اند و عموما پايه زندگى خود را بر اساس دروغ بنا نهاده و تدريجا آن را نوعى زيركى و زرنگى مـى دانـند و كسى را كه از صدق و راستى پا فراتر نمى نهد به كودنى و عقب ماندگى منسوب مى دارند، تا جايى كه مى گويند: اساس سياست هاى دنيا را دروغ و خلاف گويى تشكيل داده است و هر كه در اين راه چيره دست تر باشد و بهتر بتواند مردم را با وعده هاى دروغـيـن و دفـع الوقـت كـردن در كـارهـا و تـبليغات پوچ فريب دهد، سياست مدارتر بوده بـراى اداره امـور لايـق تـر اسـت . امـا منطق آسمانى قرآ و سروش فطرت معتقدند كه دروغ گو رستگار نمى شود.
حـال ببينيم كه حضرت يوسف (ع ) در آن چاه تاريك وحشت زا چه كرد و قضاوقدر الهى چه سرنوشتى براى او مقدّر فرمود. اين مطلب مسلم است كه بلاهاى پى درپى و دشوارى كه بـا سرعت و بى وقفه با فاصله بسيار كوتاه بر يوسف عزيز رسيد، تحمّلش بر وى بـسـيـار دشـوار و سـنـگين بود، زيرا يوسف از وقتى خود را شناخته بود، در دامان پرمهر پـدر ومـادر، و عـمـه خويش به سر برده و هر يك از آنان به قدرى او را دوست مى داشتند كه حاضر نبودند حتى يك لحظه از نزدشان دور شود و به قدرى به وى محبت داشتند كه تـمـام وسـايـل اسـتـراحـت و آرامـش اورا از هـر لحـاظ فـراهـم كـرده بـودنـد. پـرواضح است تحمل اين افراد در برابر مشكلات زندگى و ناملايمات ، معمولا كم تر از ديگران بوده و مانند جوجه بى پر و بالى هستند كه ناگهان ازبالاى درخت و آشيانه خود به زمين بيفتد و بـه خصوص اگر مانند يوسف صديق به طور ناگهانى و بدون آمادگى قبلى با چنين پيش آمدهاى ناگوارى مواجه گردد.
در ايـن گـونـه مـوارد تـنـهـا تـكـيـه گـاهـى كـه مـى تـوانـد اضـطـراب دل را برطرف سازد و قلب نگران و پريشان را آرام سازد و انسان را از سقوط نگه دارد، ايـمـان بـه خـدا وتـوكـل بـر اوسـت و تـنـهـا مـونـس و هـمـدمـى كـه مـى تـوان غـم دل را با او در ميان نهاد و از وى استمداد طلبيد، خداى رئوف و مهربان است . البته درمورد افراد بزرگوار و والامقامى هم چون يوسف صديق كه خداى تعالى مى خواهد در آينده او را به مقام شامخ نبوت و رهبرى خلق خود منصوب دارد و زمام امور دين و دنياى مردم را به دست وى بـسـپـارد، در چـنـيـن پـيـش آمـدهـا، خـداونـد لطـف بـيـش تـرى دربـاره شـان مـبـذول مـى دارد و از طـريـق وحـى ، امـيـدوارى و دل گـرمـى بـيـش تـرى به آن ها عنايت مى فرمايد. چنان كه قرآن كريم درباره آن ماجرا مى فرمايد:و آن گاه يوسف را بردند و تـصـمـيـم گـرفـتند در قعر چاهش اندازد (و نقشه خود را عملى كردند و يوسف در چاه قرار گرفت ) ما بدو وحى كرديم كه (تو را از اين چاه نجات خواهيم داد و) در آينده برادرانت را به اين كار (زشت ) شان آگاه خواهيم ساخت در حالى كه آن ها بى خبرند.(466)
اگر از اين گفتار مفسّران كه گفته اند:منظور از اين وحى ، وحى نبوت بود و يوسف در هـمـان چـاه به مقام نبوت رسيد(467) صرف نظر كنيم و بگوييم وحى در اين جا به معناى الهام بوده ، باز هم مى توان فهميد كه اين سروش غيبى و وحى الهى تا چـه حـدّ در آرامـش روح يـوسـف مـؤ ثـر بـوده و چـگـونـه او را بـه آيـنـده بـاشـكـوهـى دل گـرم سـاخـتـه است و اگر به وحى نبوت تفسير شود، چنان چه بسيارى و ظاهر معناى وحـى نـيـز همين است كه بارسيدن به اين مقام شامخ ديگر جاى هيچ گونه خوف و ترسى برايش باقى نمانده است .
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
نجات يوسف از چاه
يا اله ابراهيم و اسحاق و يعقوب ارحم ضعفى ، و قلّة حيلتى ، و صغرى ؛
اى خـداى ابـراهـيـم و اسـحـاق و يـعـقوب به ناتوانى و بيچارگى و خردسالى من ترحم فرما.
و پس از آن بود كه كاروانيان آمدند و او را از چاه بيرون آوردند.
پـيـش از ايـن گفته شد درباره چاه مزبور اختلاف است كه آيا بر سر راه كاروانيان بوده يادر جاى پرت و دور افتاده اى قرار داشته است كه كاروانيان بر اثر گم كردن راه بر سـر آن چـاه آمـدند. قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:وكاروانى بيامد و ماءمور آب را (براى آوردن آب بر سرچاه ) فرستادند، و او دلو خويش را (به چاه ) انداخت و (ناگهان ) گـفـت : مـژده ! ايـن يـك پـسـر اسـت (كـه بـه جـاى آب از چاه بيرون آمده است ) و به منظور تجارت او را پنهان داشتند و خدا دانا بود كه چه مى كنند.(468)
بارى ماءمور كشيدن آب ، سرچاه آمد و دلو را به چاه انداخت ، يوسف (ع ) به دلو در آويخت و آب آور احـسـاس كـرد كـه دلوش سـنـگين شده است ، آن را با تلاش بيشترى بالا كشيد و نـاگـهـان ديـد كـه بـه جاى آب ، پسر زيبارويى از چاه درآمد، بى اختيار فرياد زد: آى ، مژده كه اين پسرى است ...!
حـالا ديـگـر يـوسـف عـزيـز از تـنـگـناى چاه و آن محيط وحشت زا نجات يافته است و بعد از گـذشـت چـندين روز كه جز ديوارها و آن نيلگون ته چاه ، چيز ديگرى را نمى ديد، چشمش بـه انـسـانـى افـتـاد و پـس از سـاعـت هـاى متمادى - كه از هواى سنگين و خفقان آور قعر چاه اسـتـنـشاق كرده بود - از هواى آزاد صحرا بهره مند شد و خداى مهربان نعمت تازه اى بدو بخشيد و نشاط و نيروى جديدى در جانش دميد، اما مقدّرات روزگار بلاى ديگرى سر راه او قـرار داده و بـه غم و اندوه ديگرى مبتلايش ساخت و يوسف آزاده و پيغمبر زاده را مشتى مردم سـودجـو و بـى عـاطفه به صورت برده و بنده اى زرخريد در معرض خريد و فروش در آوردند.
قـرآن كـريـم دنـبـاله مـاجـرا را ايـن گـونه بيان فرموده است :واو را به بهايى اندك (وناچيز) به درهمى چند فروختند و در آن بى رغبت بودند.(469)
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
: در قصه هود عليه السلام و قوم او عاد است : :
بسم الله ارحمن الرحیم
ابن بابويه و قطب راوندى گفته اند: هود پسر عبدالله پسر رياح پسر جلوث پسر عاد پسر عوض پسر سام پسر نوح عليه السلام است . (620)
و بعضى گفته اند: اسم هود عابر است و پسر شالخ ارفخشد پسر سام پسر نوح است . (621)
و ابن بابويه رحمة الله گفته است : آن حضرت را براى اين هود گفتند كه هدايت يافت در ميان قوم خود به امرى كه آنها از آن گمراه بودند. (622)
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون هنگام وفات حضرت نوح شد، شيعيان خود و تابعان حق را طلبيد و فرمود: بدانيد بعد از من غيبتى خواهد بود كه در آن غيبت غالب خواهند شد پيشوايان باطل و سلاطين جابر، و حق تعالى آن شدت را از شما رفع خواهد فرمود به قائم از فرزندان من كه نام او هود است ، و او را هيئت نيكو و اخلاق پسنديده و سكينه و وقار خواهد بود، و شبيه خواهد بود به من در صورت و خلق ، و چون او ظاهر شود خدا دشمنان شما را به باد، هلاك گرداند.
پس شيعيان پيوسته انتظار قدومن هود عليه السلام مى كشيدند تا آنكه مدت بر ايشان طولانى شد و دلهاى بسيارى از ايشان قساوت بهم رسانيد، پس خدا هود را ظاهر گردانيد در هنگامى كه ايشان نااميد شده بودند و بلاى ايشان عظيم شده بود، پس خدا هلاك كرد دشمنان ايشان را به باد عقيم كه در قرآن ياد فرموده است ، پس باز غيبتى بهم رسيد و طاغيان غالب شدند تا حضرت صالح عليه السلام ظاهر شد. (623)
و ابن بابويه و قطب راوندى رحمة الله روايت كرده اند از وهب كه : چون هود را چهل سال تمام شد، خدا وحى فرمود بسوى او كه : برو بسوى قوم خود و ايشان را بخوان بسوى عبادت من و يگانه پرستى من ، اگر تو را اجابت كنند قوت و اموالشان را زياده گردانم ، پس ايشان روزى در مجمعى مجتمع بودند كه ناگاه هود عليه السلام به نزد ايشان آمد و گفت :اى قوم !عبادت كنيد خدا را كه شما را خدائى و آفريننده اى و معبودى بغير او نيست .
ايشان گفتند :اى هود!تو ندز ما ثقه و محل اعتماد و امين بودى .
گفت : من رسول خدايم بسوى شما، ترك كنيد پرستيدن بتها را.
چون اين سخن از او شنيدند به خشم آمده و بر روى او دويدند و گلويش را فشردند تا آنكه نزديك به مردن رسيد پس دست از آن حضرت برداشتند،و آن حضرت يك شبانه روز بيهوش افتاده بود، چون به هوش آمد گفت : خداوندا!آنچه فرمودى كردم و آنچه ايشان با من كردند ديدى .
پس جبرئيل بر او فرود آمد و گفت : حق تعالى تو را امر مى فرمايد كه ملال بهم نرسانى و سستى نورزى از خواندن قوم خود، و تو را وعده داده است كه از تو ترسى در دلهاى ايشان بيفكند كه بعد از اين قادر نباشد بر زدن تو.
پس هود به نزد ايشان آمد و فرمود: شما بسيار تجبر كرديد در زمين ، و فساد بى حد از شما به ظهور آمد.
گفتند:اى هود!ترك اين سخن بكن كه اگر اين مرتبه تو را آزار كنيم چنان خواهيم كرد كه اول را فراموش كنى .
هود فرمود: اين سخنان را ترك كنيد به توبه و بازگشت نمائيد بسوى خداى خود.
پس چون قوم ، رعب و ترس عظيم از او در دل خود مشاهده نمودند، دانستند ديگر بر زدن او قادر نيستند، همگى جمعيت كردند بر اذيت او، هود نعره اى زد بر ايشان كه همگى از شدت و دهشت آن به رو افتادند، پس گفت :اى قوم !بسيار مانديد در كفر چنانچه قوم نوح ماندند، و سزاوار است كه من نفرين كنم بر شما چنانچه نوح عليه السلام بر قوم خود نفرين كرد.
ادامه مطلب
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
:. بيان قصص حضرت حزقيل عليه السلام .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم وهم الوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم احياهم ان الله لذو فضل على الناس ولكن اكثر الناس لا يشكرون (1) آيا نظر نمى كنى بسوى قصه آن جماعتى كه بيرون رفتند از خانه هاى خود و ايشان چند هزار كس بودند براى حذر از مرگ پس خدا به ايشان گفت : بميريد، پس زنده گردانيد ايشان را بدرستى كه خدا صاحب فضل و احسان است بر مردم و ليكن اكثر مردم شكر او نمى كنند.
شيخ طبرسى قدس الله روحه فرموده است : ايشان گروهى بودند از بنى اسرائيل كه گريختند از طاعونى كه در شهر ايشان بهم رسيده بود؛ و بعضى گفته اند از جهاد گريخته اند؛ و بعضى گفته اند كه ايشان قوم حزقيل بودند كه سومين خليفه هاى موسى عليه السلام بود زيرا كه خليفه اول بعد از موسى در بنى اسرائيل يوشع بن نون بود، بعد از او كالب بن يوقنا و بعد از او حزقيل و او را ابن العجوز مى گفتند زيرا مادرش پيرزالى بود و از حق تعالى اولاد طلبيد بعد از آنكه پير و عقيم شده بود و خدا حزقيل را به او عطا كرد؛ بعضى گفته اند حزقيل ذوالكفل است و از براى اين او را ذوالكفل گفتند كه كفالت و ضامنى هفتاد پيغمبر كرد و ايشان را از كشتن خلاص كرد و به ايشان گفت : برويد كه اگر من كشته شوم بهتر است از آنكه شماها همه كشته شويد، پس چون يهود آمدند و پيغمبران را از او طلبيدند گفت : رفتند و من نمى دانم به كجا رفتند، و حق تعالى حفظ كرد ذوالكفل را كه از ايشان ضررى به او نرسيد.
و گفته است : در عدد اين جماعت خلاف است ميان سه هزار و هشت هزار و ده هزار و سى هزار و چهل هزار و هفتاد هزار، و گفته است : ايشان به دعاى حزقيل زنده شدند؛ و بعضى گفته اند به دعاى شمعون . و اسم شهر ايشان داوردان بود؛ بعضى گفته اند واسط بود (2).
و على بن ابراهيم عليه السلام روايت كرده است كه : ايشان در بعضى از بلاد شام بودند و طاعون در ميان ايشان بهم رسيد و خلق بسيارى از ايشان از ترس مرگ از شهر بيرون رفته و در بيابانى فرود آمدند، پس همه در يك شب مردند، و چنان بر سر راه مردم بودند كه زنده كرد و به خانه هاى خود برگشتند و عمر بسيار بعد از آن كردند و به تدريج مردند و يكديگر را دفن كردند (3).
به سند حسن منقول است كه حمران از حضرت امام محمد باقر عليه السلام پرسيد: آيا چيزى در بنى اسرائيل بوده است كه در اين امت مثل آن نباشد؟
فرمود: نه .
ادامه مطلب
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
در قصه های حضرت شعیب علیه السلام
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در نسب آن حضرت خلاف است : بعضى گفته اند شعيب فرزند نوبه فرزند مدين فرزند ابراهيم عليه السلام است ؛ بعضى گفته اند اسم پدر آن حضرت نويب است ؛ بعضى گفته اند شعيب پسر ميكيل پسر سيحب پسر ابراهيم عليه السلام است ، و مادر ميكيل دختر لوط عليه السلام بود؛ (1081) بعضى گفته اند اسم آن حضرت يثرون است و فرزند صيقون فرزند عنقا فرزند ثابت فرزند مدين فرزند ابراهيم است ؛ بعضى گفته اند از اولاد ابراهيم نبوده است بلكه از اولاد كسى بود كه ايمان به ابراهيم عليه السلام آورده بود. (1082)
حق تعالى در سوره اعراف مى فرمايد:. فرستاديم بسوى اهل شهر مدين برادر ايشان شعيب را، گفت :اى قوم !عبادت كنيد خدا را، نيست شما را خدائى بجز او، بتحقيق كه آمده است بسوى شما حجت واضحه از جانب پروردگار شما، پس تمام بدهيد كيل و ترازو را، كم مكنيد از مردم چيزهاى ايشان را و افساد منمائيد در زمين بعد از آنكه خدا آن را به اصلاح آورده است ، اين بهتر است براى شما اگر ايمان و اعتقاد داريد. و منشينيد بر سر راهى كه تهديد كنيد و منع نمائيد از راه خدا كسى را كه اراده ايمان به خدا داشته باشد، و اگر خواهيد كه راه خدا را به مردم باطل بنمائيد. و به ياد آوريد وقتى را كه اندك بوديد پس خدا شما را بسيار گردانيد، و نظر كنيد كه چگونه بود عاقبت افسادكنندگان ، و اگر بوده باشد كه طايفه اى از شما ايمان آورند به آنچه من فرستاده شده ام به آن ، و طايفه اى ايمان نياورند، پس صبر كنيد تا خدا حكم كند در ميان ما و او، كه خدا بهترين حكم كنندگان است .
ادامه مطلب
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
:.در بيان فضائل و تواريخ و قصص آدم و حوا عليهما السلام و اولاد كرام ايشان است
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
فصل هفتم : در بيان وفات حضرت آدم عليه السلام ، و مدت عمر شريف آن حضرت ووصيت نمودن به حضرت شيث عليه السلام ، واحوال آن حضرت است
به اسانيد صحيحه و معتبره از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه حق تعالى عرض كرد بر آدم عليه السلام نامهاى پيغمبران و عمرهاى ايشان را، پس رسيد به نام حضرت داود عليه السلام ، ناگاه عمر او را چهل سال يافت ، گفت : پروردگارا!چه بسيار كم است عمر داود، و چه بسيار است عمر من !پروردگارا!اگر من زياده كنم از عمر خود سى سال بر عمر داود و در روايت ديگر شصت سال (477) آيا از براى او ثبت مى نمائى ؟
پس وحى به آدم رسيد: بلى اى آدم !
گفت : پس من از عمر خود سى سال يا شصت سال زياد كردم بر عمر داود، از براى او بنويس و از عمر من بينداز. و خدا چنين كرد.
پس چون عمر آدم عليه السلام تمام شد، ملك الموت براى قبض روح او نازل گرديد، پس آدم عليه السلام گفت كه :اى ملك الموت !از عمر من سى سال يا شصت سال مانده است .
ملك الموت گفت :اى آدم !آيا از براى فرزند خود داود قرار ندادى و از عمر خود نيانداختى در وقتى كه نامهاى پيغمبران از ذريت تو را و عمرهاى ايشان را بر تو عرض مى كردند و تو در وادى دجنا (478) بودى ؟
آدم عليه السلام گفت : بخاطر ندارم اين را.
ملك الموت گفت :اى آدم !انكار مكن ، تو سؤ ال نكردى از خدا كه از عمر تو بيرون كند و بر عمر داود ثبت كند، و خدا ثبت نمود در زبور و محو نمود از ذكر؟
آدم گفت : تا به يادم بيايد.
حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: آدم راست مى گفت كه در خاطر نداشت و فراموش كرده بود، پس از آن روز خدا مقرر فرمود كه هرگاه قرض به كسى دهنند يا معامله كنند تا مدتى ، نامه اى بنويسند كه انكار نكنند. (479)
و در حديث حضرت صادق عليه السلام چنان است كه : حق تعالى در اول فرمود به جبرئيل و ميكائيل و ملك الموت كه : نامه در اين باب بنويسيد كه او فراموش خواهد كرد، پس نامه نوشتند و به بالهاى خود از طينت عليين مهر كردند، و چون آدم عليه السلام انكار كرد ملك الموت نامه را بيرون آورد. (480)
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: به اين سبب است هرگاه نامه قرض را بيرون مى آورند، قرض دار را مذلتى حاصل مى شود. (481)
مؤ لف گويد: چون اين احاديث منافات دارد با آنچه مشهور است ميان علماى شيعه كه سهو بر انبيا روا نيست ، اكثر حمل بر تقيه كرده اند.
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حضرت آدم را بيمارى عارض شد و حضرت شيث را طلبيد و گفت :اى فرزند!اجل من رسيده است و من بيمارم ، و پروردگار من فرستاده است از سلطنت خود آنچه مى بينى ، و بتحقيق كه عهد كرد بسوى من در آنچه عهد كرد كه تو را وصى خود گردانم ، و مى گردانم تو را خزينه دار آنچه به من سپرده است ، و اينك كتاب وصيت در زير سر من است و در او اثر علم و نام بزرگ خدا هست ، چون من بميرم بگير صحيفه را و زنهار كه كسى را بر آن مطلع مگردان و نظر مكن در آن تا سال آينده مثل اين روز كه وصيت به تو داده شد، و در آن صحيفه هست جميع آنچه به آن احتياج دارى از امور دين و دنياى خود، و آدم آن صحيفه را از بهشت با خود آورده بود.
پس آدم به شيث گفت :اى فرزند!خواهش ميوه اى از ميوه هاى بهشت دارم ، پس بالا رو به كوه حديد (482) و نظر كن ، هر كه از ملائكه را ببينى سلام من به او برسان و بگو: پدرم بيمار است و از شما هديه مى طلبد از ميوه هاى بهشت .
ادامه مطلب
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
:. در بيان غرائب قصص ايوب عليه السلام .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مشهور ميان ارباب تفسير و تاريخ آن است كه : حضرت ايوب عليه السلام پسر اموص پسر رازخ پسر عيص پسر اسحاق پسر ابراهيم عليهم السلام است ، و مادرش از فرزندان لوط عليه السلام بود.(1060)بعضى گفته اند: ايوب از فرزندان عيص بود و زوجه مطهره اش رحمت دختر افرائيم پسر يوسف عليه السلام بود، (1061) يا ماخير دختر ميشا پسر يوسف ، (1062) يا اليا دختر يعقوب عليه السلام (1063)، على الخلاف ، و اول اشهر است .
به سندهاى معتبر منقول است كه ابوبصير از حضرت صادق عليه السلام سؤ ال كرد: بليه اى كه ايوب عليه السلام به آن مبتلا شد به چه سبب بود؟
فرمود: براى نعمت بسيارى بود كه حق تعالى به آن حضرت انعام فرمود و آن حضرت شكر آن نعمت را چنانچه مى بايد، ادا مى نمود، و در آن وقت شيطان عليه اللعنه از آسمانها ممنوع نبود و تا به نزديك عرش راه داشت ، روزى شيطان به آسمان بالا رفت و شكر نعمت ايوب را ديد كه در الواح سماويه بسيار عظيم ثبت شده است ، يا آنكه ديد شكر او را با نهايت عظمت بالا بردند، پس نائره حسد آن ملعون مشتعل شد و عرض كرد: پروردگارا!ايوب براى اين شكر تو مى كند كه نعمت فراوان به او داده اى ، اگر او را محروم كنى از دنيائى كه به او عطا فرموده اى هر آينه شكر هيچ نعمت تو را ادا نكند، پس مرا مسلط فرما بر دنياى او تا بدانى كه هرگز شكر نعمت تو نخواهد كرد!!
خطاب رب الارباب به شيطان رسيد كه : تو را بر مالها و فرزندان او مسلط گردانيدم . پس شيطان از استماع اين فرمان شاد گرديده بزودى فرود آمد و هر مال و فرزندى كه ايوب داشت همه را هلاك كرد و هر يك را كه هلاك مى كرد حمد و شكر ايوب زياده مى شد!پس شيطان عرض كرد: مرا به زراعتهاى او مسلط فرما.
ادامه مطلب

