دوشنبه سیزدهم آبان 1387
: در بيان قصص حضرت ادريس عليه السلام :
حق تعالى فرموده است كه و اذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقا نبياَ و رفعناه مكانا عليا (506) يعنى : ياد كن در قرآن ادريس را بدرستى كه او بود بسيار تصديق كننده و بسيار راستگو و پيغمبر، و بالا برديم او را به مكان بلند .
و در كتب معتبره از وهب روايت كرده اند: حضرت ادريس عليه السلام مردى بود فربه و گشاده سينه و موهاى بدنش كم بود، و موى سرش بسيار بود، و يكى از گوشهايش بزرگتر از ديگرى بود، و موى ميان سينه اش باريك بود، (507)، و آهسته سخن مى كرد، و چون راه مى رفت گامها را نزديك به يكديگر مى گذاشت .
و او را براى ادريس گفته اند كه حكمتهاى خدا و سنتهاى اسلام را بسيار درس مى گفت ، و او در ميان قوم خود تفكر نمود در عظمت و جلال الهى پس گفت كه : اين آسمانها و زمينها و اين خلق عظيم و آفتاب و ماه و ستارگان و ابر و باران و ساير مخلوقات را پروردگارى هست كه تدبير اينها مى كند و به اصلاح مى آورد اينها را به قدرت خود، پس بايد كه آن پروردگار را بندگى كنيم چنانچه سزاوار اوست ، پس خلق كرد با طايفه اى از قوم خود و ايشان را پند مى داد و خدا را به ياد ايشان مى آورد و ايشان را از عقاب او مى ترسانيد و دعوت مى كرد ايشان را به عبادت خالق اشيا، پس پيوسته يكى بعد از ديگرى اجابت او مى نمودند تا هفت نفر شدند، پس هفتاد نفر شدند تا آنكه هفتصد نفر شدند، و چون به هزار تن رسيدند به ايشان گفت : بيائيد اختيار كنيم از نيكان خود صد نفر را، پس اختيار كرد صد تن را، از صد تن هفتاد تن راو از هفتاد تن ده تن را و از ده تن هفت تن را اختيار كرد، پس گفت : بيائيد تا اين هفت تن دعا كنند و باقى ديگر آمين بگويند شايد پروردگار ما دلالت كند ما را بسوى عبادت خود، پس دستها بر زمين گذاشتند و بسيار دعا كردند چيزى بر ايشان ظاهر نشد، پس دست بسوى آسمان بلند كردند و دعا كردند پس خدا وحى كرد بسوى ادريس و او را پيغمبر گردانيد و او را و هر كه به او ايمان آورده بود دلالت كرد بر عبادت خود.
و پيوسته ايشان عبادت خدا مى كردند و شرك به خدا نمى آورند تا خدا ادريس را بسوى آسمان بالا برد، و منقرض شدند آنها كه متابعت او كرده بودند بر دين او مگر اندكى ، پس اختلاف در ميان ايشان بهم رسيد و بدعتها احداث كردند تا نوح عليه السلام بر ايشان مبعوث شد. (508)
و در حديث ابوذر گذشت كه : حق تعالى بر ادريس سى صحيفه نازل ساخت . (509)
و در بعضى روايات وارد شده است كه : او اول كسى بود كه به قلم چيزى نوشت ، و اول كسى بود كه جامه دوخت و پوشيد و پيشتر پوست مى پوشيدند، و چون خياطى مى كرد تسبيح و تهليل و تكبير و تمجيد خدا مى كرد. (510)
و به سندهاى معتبر بسيار از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه مسجد سهله خانه ادريس پيغمبر عليه السلام بود كه در آنجا خياطى مى كرد و نماز مى كرد، هر كه در آنجا دعا كند حق تعالى حاجتش را برآورد و او را در قيامت بالا برد به مكان بلند كه درجه ادريس است . (511)
به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر منقول است كه : ابتداى پيغمبرى ادريس عليه السلام آن بود كه در زمان او پادشاه جبارى بود، روزى سوار شد به عزم سير، پس گذشت به زمين سبز خوش آينده اى كه ملك يكى از رافضيان بود يعنى مؤ منان خالص كه ترك دين باطل كرده و بيزارى از اهل آن مى كردند پس آن زمين او را خوش آمد و از وزيران خود پرسيد: از كيست اين زمين ؟
گفتند: از بنده اى است از بندگان پادشاه كه فلان رافضى است .
پادشاه او را طلبيد و زمين را از او خواست .
او گفت كه : عيال من به اين زمين محتاج ترند از تو.
پادشاه گفت : به من بفروش من قيمت آن را مى دهم .
گفت : نمى بخشم و نمى فروشم ، ترك كن ذكر اين زمين را.
پادشاه در غضب شد و متغير گرديد و غمناك و متفكر با اهل خود برگشت . و او زنى داشت از ازارقه و او را بسيار دوست مى داشت و در كارها با او مشورت مى كرد، چون در مجلس خود قرار گرفت زن را طلبيد كه با او مشورت كند، چون زن او را در نهايت غضب ديد از او پرسيد كه :اى پادشاه !تو را چه داهيه عارض شده است كه چنين غضب از روى تو ظاهر گرديده است ؟
پادشاه قصه زمين را به او نقل كرد، و آنچه او به صاحب زمين گفته بود و آنچه صاحب زمين به او گفته بود.
زن گفت :اى پادشاه !كسى غم مى خورد و به غضب مى آيد كه قدرت بر تغيير و انتقام نداشته باشد، و اگر نمى خواهى كه او را بى حجتى بكشى ، من تدبيرى در باب كشتن او مى كنم كه زمين بدست تو در آيد و تو را نزد اهل مملكت خود در اين باب عذرى بوده باشد. پادشاه گفت : آن تدبير چيست ؟
زن گفت : جماعتى از ازارقه را كه اصحاب منند مى فرستم به نزد او كه او را بياورند و نزد تو شهادت بدهند كه او بيزارى جسته است از دين تو، پس جايز مى شود تو را كه او را بكشى و زمين را بگيرى .
پادشاه گفت : پس بكن اين كار را. و آن زن اصحابى چند داشت از ازارقه كه بر دين آن زن بودند و حلال مى دانستند كشتن رافضيان از مؤ منان را، پس آن جماعت را طلبيد و ايشان نزد پادشاه شهادت دادند كه آن رافضى بيزار شد از دين پادشاه و به اين سبب پادشاه او را كشت و زمين او را گرفت .
پس حق تعالى در اين وقت براى آن مؤ من غضب كرد بر ايشان و وحى فرمود به ادريس كه : برو به نزد آن جبار و به او بگو كه : راضى نشدى به اينكه بنده مرا به ستم كشتى تا آنكه زمين او را نيز براى خود گرفتى و عيال او را محتاج و گرسنه گذاشتى ؟ بعزت خود سوگند مى خورم كه در قيامت از براى او از تو انتقام بكشم و در دنيا پادشاهى را از تو سلب كنم و شهر تو را خراب كنم و عزتت را به ذلت بدل كنم و به خورد سگان بدهم گوشت زن تو را، آيا تو را مغرور كرد اى امتحان كرده شده حلم من ؟
پس حضرت ادريس عليه السلام بر پادشاه داخل شد در وقتى كه در مجلس نشسته بود و اصحابش بر دورش نشسته بودند و گفت :اى جبار!من رسول خدايم بسوى تو؛ و رسالت را تمام ادا كرد. آن جبار گفت كه : بيرون رو از مجلس من اى ادريس كه از دست من جان نخواهى برد. پس زنش را طلبيد و رسالت ادريس را به او نقل كرد. زن گفت : مترس از رسالت خداى ادريس كه من كسى را مى فرستم كه ادريس را بكشد و باطل شود رسالت خداى او و آنچه پيغام براى تو آورده بود. پادشاه گفت : پس بكن .
و ادريس اصحابى چند داشت از رافضيان مؤ منان كه جمع مى شدند در مجلس او و انس مى گرفتند به او و ادريس انس مى گرفت به ايشان ، پس خبر داد ادريس ايشان را به آنچه خدا به او وحى كرد و رسالتى كه به آن جبار رسانيد، پس ايشان ترسيدند بر ادريس و اصحاب او، و ترسيدند كه او را بكشند.
و آن زن چهل تن از ازارقه را فرستاد كه ادريس را بكشند، چون آمدند به آن محلى كه در آنجا ادريس با اصحاب خود مى نشست ، او را در آنجا نيافتند و برگشتند، و چون اصحاب ادريس يافتند كه ايشان به قصد كشتن او آمده بودند متفرق شدند و ادريس را يافتند و به او گفتند كه :اى ادريس !در حذر باش كه اين جبار اراده كشتن تو را دارد و امروز چهل نفر از ازارقه را براى كشتن تو فرستاده بود، پس از اين شهر بيرون رو.
ادريس در همان روز با جماعتى از اصحاب خود از آن شهر بيرون رفت ، و چون سحر شد مناجات كرد و گفت : پروردگارا!مرا فرستادى بسوى جبارى پس رسالت تو را به او رسانيدم و مرا تهديد به كشتن كرد و اكنون در مقام كشتن من است اگر مرا بيابد، خدا وحى فرمود به او كه : از شهر او بيرون رو و به كنارى رو و مرا با او بگذار كه بعزت خودم سوگند كه امر خود را در جارى گردانم و گفته تو و رسالت تو را در حق او راست گردانم .
ادريس گفت : پروردگارا!حاجتى دارم .
حق تعالى فرمود: سؤ ال كن تا عطا نمايم .
ادريس گفت : سؤ ال مى كنم كه باران نبارى بر اهل اين شهر و حوالى و نواحى آن تا من سؤ ال كن كه ببارى .
خدا فرمود:اى ادريس !شهرشان خراب مى شود و اهلش به گرسنگى و مشقت مبتلا مى شوند.
ادريس گفت : هر چند بشود من چنين سؤ ال مى كنم .
حق تعالى فرمود: من به تو عطا كردم آنچه سؤ ال نمودى و باران بر ايشان نمى فرستم تا از من سؤ ال كنى و من سزاوارترم از همه كس به وفا نمودن به عهد خود.
پس ادريس خبر داد اصحاب خود را به آنچه از خدا سؤ ال كرد از منع باران از ايشان و به آنچه خدا وحى كرد بسوى او، و گفت :اى گروه مؤ منان !از اين شهر بيرون رويد به شهرهاى ديگر؛ پس بيرون رفتند و عدد ايشان بيست نفر بود؛ پس پراكنده شدند در شهرها و شايع شد خبر ادريس در شهرها كه از خدا چنين سؤ ال كرده است .
و ادريس رفت بسوى غارى كه در كوه بلندى بود و در آنجا پنهان شد، و حق تعالى ملكى را به او موكل گردانيد كه نزد هر شام طعام او را مى آورد، و او در روزها روزه مى داشت و هر شام ملك از براى او طعام مى آورد. و حق تعالى پادشاهى آن جبار را سلب كرد و او را كشت و شهرش را خراب كرد و گوشت زنش را به خورد سگان داد به سبب غضب نمودن براى آن مؤ من ،و در آن شهر جبارى ديگر معصيت كننده پيدا شد، پس بيست سال بعد از بيرون رفتن ادريس عليه السلام ماندند كه يك قطره باران بر ايشان نباريد و به مشقت افتادند آن گروه ، و حال ايشان بد شد و از شهرهاى دور آذوقه مى آوردند.
و چون كار ايشان بسيار تنگ شد با يكديگر گفتند: اين بلا كه بر ما نازل شده است به سبب اين است كه ادريس از خدا خواسته است كه تا او سؤ ال نكندت باران از آسمان نبارد، و او از ما پنهان شده است و جايش را نمى دانيم و خدا به ما رحيم تر است از او، پس راءى همه بر اين قرار گرفت كه توبه كند بسوى خدا و دعا و تضرع و استغاثه نمايند و سؤ ال نمايند كه باران آسمان بر شهر ايشان و حوالى آن ببارد.
پس پلاسها پوشيدند و بر روى خاكستر ايستادند و خاك بر سر خود مى ريختند و بازگشت نمودند بسوى خدا به توبه و استغفار و گريه و تضرع ، تا خدا وحى كرد بسوى ادريس عليه السلام كه :اى ادريس !اهل شهر تو صدا بلند كرده اند بسوى من به توبه و استغفار و گريه و تضرع ، و منم خداوند رحمان رحيم ، قبول مى كنم توبه را و عفو مى نمايم از گناه ، و رحم كردم بر ايشان و مانع نشد مرا از اجابت ايشان در سؤ ال باران چيزى مگر آنچه تو سؤ ال كرده بودى كه باران بر ايشان نبارم تا از من سؤ ال كنى ، پس سؤ ال كن از من اى ادريس تا باران بر ايشان بفرستم .
ادريس گفت : خداوندا!من سؤ ال نمى كنم .
حق تعالى فرمود:اى ادريس !سؤ ال كن .
گفت : خداوندا!سؤ ال نمى كنم .
پس حق تعالى وحى فرمود بسوى آن ملكى كه ماءمور بود كه هر شب طعام ادريس عليه السلام را ببرد كه : حبس كن طعام را از ادريس و از براى او مبر.
پس چون شام شد، طعام ادريس نرسيد، محزون و گرسنه شد و صبر كرد، و چون در روز دوم نيز طعام نرسيد گرسنگى و اندوهش زياد شد، و چون در شب سوم طعامش نرسيد مشقت و گرسنگى و اندوهش عظيم شد و صبرش كم شد و مناجات كرد كه : پروردگارا!روزى را از من بازداشتى پيش از آنكه جانم را بگيرى ؟
پس خدا وحى كرد به او كه :اى ادريس !به جزع آمدى از آنكه سه شبانه روز طعام تو را حبس كردم . و جزع نمى كنى و پروا ندارى از گرسنگى و مشقت اهل شهر خود در مدت بيست سال ، و من از تو سؤ ال كردم كه ايشان در مشقتند و من رحم كرده ام بر ايشان ، سؤ ال كن كه كن باران بر ايشان ببارم ، سؤ ال نكردى و بخل كردى بر ايشان به سؤ ال كردن ، پس گرسنگى را به تو چشانيدم و صبرت كم شد و جزعت ظاهر گرديد، پس از اين غار پائين رو و طلب معاش از براى خود بكن كه تو را به خود گذاشتم كه چاره روزى خود بكنى و طلب نمائى .
ادامه مطلب
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
:. قصه هاى حضرت الياس و يسع و اليا عليهم السلام .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابن بابويه رحمه الله از ابن عباس روايت كرده است كه : حضرت يوشع بن نون بعد از حضرت موسى عليه السلام بنى اسرائيل را در شام جا داد و بلاد شام را در ميان ايشان قسمت نمود، يك سبط ايشان را فرستاد به زمين بعليك و آن سبطى بودند كه الياس پيغمبر عليه السلام از آن سبط بود، پس حق تعالى الياس را بر ايشان مبعوث گردانيد ، و در آن وقت پادشاهى در آنجا بود كه ايشان را گمراه بود به پرستيدن بتى كه آن را بعل مى گفتند چنانچه حق تعالى مى فرمايد وان الياس لمن المرسلين (19) بدرستى كه الياس از پيغمبران فرستاده شده بود. اذ قال لقومه تتقون (20) در وقتى كه گفت به قوم خود: آيا نمى پرهيزيد از عذاب خدا؟، اتدعون بعلا وتذرون احسن الخالقين (21) آيا مى خوانيد و مى پرستيد بعل را و ترك مى كنيد عبادت بهترين آفرينندگان را؟، الله ربكم ورب آبائكم الاولين (22) خداوند عالميان كه پروردگار شماست و پروردگار پدران گذشته شما، فكذبوه (23) پس الياس را تكذيب كردند و سخن او را باور نداشتند.
و آن پادشاه زن فاجره اى داشت ، هرگاه خود غايب مى شد زن را جانشين خود مى كرد كه در ميان مردم حكم كند، و آن ملعونه را نويسنده اى مؤمن دانائى بود كه سيصد مؤمن را از دست آن ملعونه از كشتن خلاص كرد، و در روى زمين زناكارتر از آن زن زنى نبود و هفت پادشاه از پادشاهان بنى اسرائيل آن زن را نكاح كرده بودند و نود فرزند بهم رسانيده بود بغير از فرزند فرزند.
و پادشاه همسايه صالحى داشت از بنى اسرائيل ، آن مرد باغى داشت در پهلوى قصر پادشاه كه معيشت آن مرد منحصر بود در حاصل آن باغ ، و پادشاه آن مرد را گرامى مى داشت . پس در يك مرتبه كه پادشاه به سفرى رفت ، آن زن فرصت را غنيمت شمرد، آن بنده صالح را كشت و باغ او را از اهل و فرزندان او غصب كرد، به اين سبب حق تعالى بر ايشان غضب فرمود.
چون شوهرش آمد خبر را به او نقل كرد، پادشاه گفت : خوب نكردى .
پس حق تعالى حضرت الياس عليه السلام را بر ايشان مبعوث گردانيد كه ايشان را به عبادت الهى دعوت نمايد، پس ايشان تكذيب او كردند و او را دور كردند و اهانت به او رسانيدند و به كشتن او را ترسانيدند، الياس صبر نمود بر اذيت ايشان و باز ايشان را بسوى خدا دعوت نمود هرچند ببشتر ايشان را دعوت و نصيحت فرمود طغبان و فساد ايشان زياده شد، پس حق تعالى سوگند به ذات مقدس خود باد كرد كه اگر توبه نكنند پادشاه و زن زانيه او را هلاك كند.
الياس عليه السلام اين رسالت را به ايشان رسانيد، پس غضب ايشان بر الياس زياده شد و قصد كشتن و تعذيب او را كردند، پس از ايشان گريخت و به صعب ترين كوهها پناه برد و در آنجا هفت سال ماند كه از گياه زمين و ميوه درخت تعيش مى كرد، حق تعالى مكان او را از ايشان مخفى كرده بود، پس پسر پادشاه بيمار شد و مرض صعبى او را عارض شد كه از او نااميد شدند و عزيزترين فرزند پادشاه بود نزد او، پس رفتند به نزد عبادت كنندگان بت كه ايشان نزد بت شفاعت كنند كه فرزند پادشاه را شفا بدهد، فايده نبخشيد. پس فرستادند جمعى را زير كوهى كه گمان داشتند كه الياس عليه السلام در آنجاست و فرياد و استغاثه كردند به آن حضرت كه به زير آيد و از براى پسر پادشاه دعا كند.
پس حضرت الياس از كوه پائين آمد و گفت : حق تعالى مرا فرستاده است بسوى شما و بسوى پادشاه و ساير اهل شهر، پس بشنويد رسالت پروردگار خود را، حق تعالى مى فرمايد: برگرديد بسوى پادشاه و بگوئيد كه : منم خداوندى كه بجز من خداوندى نيست ، منم پروردگار بنى اسرائيل كه ايشان را آفريده ام و ايشان را روزى مى دهم و مى ميرانم و زنده مى گردانم و نفع و ضرر به دست من است و تو شفاى پسر خود را از غير من طلب مى كنى ؟!
ادامه مطلب
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
:.نجات بنى اسراييل.:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در تفسير امام حسن عسكرى - عليه السلام (1) در بيان آيه :
واذانجيناكم من آل فرعون يسومونكم سوء العذاب يدبحون ابناء كم و يستحيون نساء كم و فى ذلكم بلا من ربكم عظيم (2)
اى گروه بنى اسراييل !به ياد آوريد وقتى را كه نجات داديم ما،شما را از آل فرعون كه عذاب مى كردند شما را،به عذاب سخت مى كشتند پسران شما را،به عذاب مى كشتند شما را،و زنده مى گذاشتند زنان شما را. در اين ، امتحان عظيمى بود از جانب پروردگار شما.
مذكوراست كه : از جمله عذاب شديد آن قوم ،يكى آن بود كه بنى اسراييل را براى عمل بنايى مى بردند و مى ترسيدند كه بگريزيد. و به اين سبب ،پاهاى ايشان را در بند مى گذاشتند. و به ايشان مى گفتند كه گل را برداشته ،بر نردبان بالا بريد،و بسا بود كه مى افتادند و مى مردند،يا زمين گير مى شدند.
تا آن كه حق تعالى به موسى - عليه السلام - وحى كرد:
به ايشان بگو،كه پيش از شروع در عمل ،بر محمد و آل طيبين آن حضرت - عليه السلام - صلوات فرستند تا آن كه برايشان سبك و آسان گردد. وچنان كردند،و بر ايشان آسان گرديد.
و امر نمود به آن كسانى كه در اول عمل فراموش مى كردند،و مى افتادند و زمين گير مى شدند كه صلوات بخوانند و اگر خود نمى توانستند بخوانند، ديگرى برايشان بخواند. و چون چنين مى كردند،شفا مى يافتند.
و سبب كشتن پسران بنى اسراييل ،اين بود كه به فرعون گفته بودند: در ميان بنى اسراييل ،مولودى خواهد آمد كه هلاك تو بر دست او واقع خواهد شد. و فرعون امر نمود كه پسران ايشان را بكشند،و زنان ايشان را حيله ها مى كردند كه حامله نشود. و اگر حامله مى شدند فرزند خود را مى بردند،و در صحراها و زمين هاى گود پنهان مى كردند،و ده مرتبه صلوات بر محمد و آل او - صلوات الله عليكم - مى فرستادند. و حق تعالى ملكى را مى فرستاد كه آن كودك را ترتيب نمايد؛ و از انگشت او شير جارى مى كرد كه آن را بمكد؛و از انگشت ديگرش ،طعام كه ملايم آن بود، جارى مى ساخت . و از فرزندان بنى اسراييل آن چه سالم ماندند بيشتر بودند از آن چه كشته شدند. و زنان بنى اسراييل را كه زنده مى گذاشتند،آنها را كنيزان خود قرار مى دادند.
پس بنى اسراييل به نزد موسى - عليه السلام - رفتند،و گفتند: اين گروه بر دختران و خواهران ما قرعه مى اندازند.
موسى به آنها امر كرد كه وقتى مردى از آن گروه ،قصد شما نمايد،بر محمد و آل طاهرين آن حضرت - صلوات الله عليكم - صلوات فرستيد. و آن زنان ،صلوات مى فرستادند. و خدا هر كه را كه قصد ايشان كرده بود،از ايشان باز مى داشت به اين كه مشغول شغل مى گرديد،يا به مرضى گرفتار مى شد،يا زمين گير مى گرديد،يا اين كه بر آن زن رحم مى كرد،و از آن زن مى گذشت . و اتفاق نشد كه مردى از قوم فرعون ،بر زنى از بنى اسراييل برسد،و حق تعالى به واسطه صلوات ايشان را نجات ندهد.
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
:. نماز براى شفا از هر بيمارى .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نماز براى شفا از هر بيمارى
سه روز را روزه بدار و در روز سوم ، نزديك ظهر غسل كن و به درگاه حق برو، خرقه اى نظيف با خود بردار و چهار ركعت نماز بخوان . هر چه مى خواهى از قرآن در آن قرائت كن و تا مى توانى شكسته دل باش . پس از نماز نيز لباس خود را در آور و خرقه را بپوش و گونه راست را بر زمين بگذار و بگو: يا واحد يا ماجد يا كريم يا حنان يا قريب يا مجيب يا ارحم الراحمين صل على محمد و آله واكشف ما بى من ضر و معزه و البسنى العافيه فى الدنيا و الاخراة و امنن على بتمام النعمة و اذهب ما بى فانه قد آذانى و غمنى .
امام صادق عليه السلام فرمود: ... بر اين دعا مداومت كن كه خدا شفايت بخشد. (595)
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
:. صلوات در روز مبعث .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
حسن بن راشد گفت : به امام جعفر صادق - عليه السلام - عرض كردم : آيا غير از اعياد مشهوره ، عيد ديگرى نيز هست ؟ فرمود: شريف تر و كامل تر از همه آنها روزى است كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - مبعوث گرديد.
عرض كردم : آن روز، كدام روز بود؟ فرمود: آن روز شنبه بيست و هفتم ماه رجب بود. عرض كردم : در آن روز، چه عملى بايد به جاى آورد؟
فرمود: روزه مى گيرى و صلوات بسيار بر محمد و آل محمد - عليهم السلام - مى فرستى.
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
:. نماز طلب باران (استسقا) .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نماز طلب باران (استسقا)
استسقا به معنى طلب باران و آبيارى از خداوند است . مستحب است كه اين نماز در هنگام كم شدن آب چاهها و چشمه ها و نباريدن باران ، خوانده شود. اين نماز دو ركعت مى باشد و مانند نماز عيدين است (عيد فطر و عيد قربان ). در هر ركعت ، يك حمد و يك سوره توحيد و در ركعت اول ، پنج مرتبه تكبير و در ركعت دوم چهار تكبير دارد. پس از هر تكبير در هر ركعت ، يك قنوت است . بهتر است در قنوت دعايى خوانده شود كه طلب باران در آن است . (604)
مستحبات نماز استسقا
1. بلند خواندن حمد و سوره .
2. مستحب است كه سوره اعلى در ركعت اول و سوره شمس در ركعت دوم خوانده شود.
3. مستحب است كه نماز را بعد از گرفتن سه روز روزه ، بخوانند يعنى امام امر كند مردم را كه سه روز روزه بگيرند و آنگاه به صحرا روند براى نماز، به اين نحو كه روز اول روزه ، شنبه و آخرش دوشنبه باشد و يا روز اول چهارشنبه و آخرش جمعه باشد.
4. مستحب است كه نماز باران ، پس از توبه مردم از گناهان به سوى خدا و بعد از تطهير اخلاق خود از صفات پست نفسانى باشد.
5. بيرون رفتن امام جماعت همراه با نمازگزار به صحرا، در نهايت وقار و آرامش و خشوع و حالت نياز و انتخاب جايى تميز براى نماز، و داشتن حالتى نيازمندانه و ترحم انگيز مثلا پا برهنه بودن ، مستحب مى باشد.
6. مستحب است كه منبر را با خود به صحرا ببرند.
7. مستحب است كه مؤ ذن ها همراه مردم باشند.
8. مستحب است كه پيران و كودكان و چهارپايان را نيز با خود ببرند.
9. مستحب است كه بچه ها را از مادرانشان جدا سازند تا گريه ها و ضجه ها زياد شود و سبب نزول رحمت گردد.
10. مستحب است كه پيشنماز، بعد از نماز، رداى خود را دگرگون سازد، يعنى قسمت راست را به سمت چپ و سمت چپ را به راست بگرداند و با صداى بلند صد مرتبه تكبير به طرف راست و صد بار تسبيح به سمت چپ بگويد. همچنين صد بار حمد و شكر خدا بگويد، مردم نيز همصدا با او ذكر بگويند و آنگاه دعا كند، مردم هم دعا كنند و آمين بگويند و بسيار ناله و تضرع نمايند.
11. بهتر است در دعاها، از آنچه از امامان معصوم عليهم السلام نقل شده استفاده شود، از جمله دعاى نوزده در صحيفه سجاديه .
12. مستحب است كه دعاى حضرت على عليه السلام در مورد باران را بخوانند.
13. چنانچه بعد از خواندن نماز با آن همه مقدمات ، دعاى ايشان مستجاب شد و باران باريد و سيراب شدند، پس مطلوب حاصل است ؛ اگر در استجابت دعا تاءخير افتاد و باران نباريد، دوباره و سه باره به صحرا برگردند و نماز بخوانند و از رحمت خداوند ماءيوس نشوند چون براى پيغمبران گذشته همه چنين اتفاقى افتاده كه در بار اول باران نباريده و بار دوم يا سوم باريده است . (605)
14. بهتر است كه نماز باران در وقت نماز عيد (يعنى از طلوع خورشيد تا ظهر) خوانده شود.(606)
15. مستحب است كه علاوه بر دگرگون كردن عبا، قسمت بالاى عبا را پايين و پايين را بالا قرار دهد و نيز وارونه بپوشد.(607)
